یادش بخیر

کلاس اول راهنمایی بودم پدربزرگ مادریم ی روز جمعه اومد خونمون دستش رو گرفتم و بردمش توی حیاط تا جوجه هایی را که داشتم بهش نشون بدم بعد از این اینار اون دست منو گرفت و از جیبش یه دونه ۱۰۰تومنی بیرون آورد و بهم داد و گفت این رو بهت میدم اما بهم قول بده که درسات رو بخونی و ادامه بدی من چیزی بهش نگفتم و پول را گرفتم و او رفت.

دیگه از خبری نداشتم تا جمعه بعد که خبر فوتش را بهم دادن و من در اون لحظه یاد حرف هایش افتادم و افسوس خوردم که یعنی آن لحظه در حیاط آخرین دیدار من با او بود.

پولش رو تا چند سال نگه داشتم درسته ارزشی نداشت اما دلم میخواست زنده بود و الان بهش میگفتم پدربزرگم نگا من به قولم عمل کردم و تا مهندسی درسم رو ادامه دادم تا خوشحالی رو از چشاش ببینم.

برای شادی روح تمامی عزیزانمان که باید کنارمان باشند ولی فقط جای خالیشان را احساس میکنیم و نیستند صلوات .