عروسی که قرار بود فردا عزایش باشد
حضرت عیسی (ع) با همراهانش از راهی میگذشتند؛ دیدند جمعی عروس میبرند. سر و صدا
دارند و سرود میخوانند.حضرت عیسی (ع) فرمود: اینها الان میخندند و فردا خواهند
گریست.گفتند: چرا؟ فرمود: امشب این عروس میمیرد.
این جریان گذشت و فردا افرادی
خدمت حضرت عیسی (ع) آمده گفتند: ما هم اکنون از در خانهی عروسِ دیشب گذشتیم و اثری
از مرگ و عزاداری ندیدیم.فرمود: با هم به در خانهی آن عروس برویم.آمدند و در زدند.
داماد آمد.فرمود: از عروس اجازه بگیر من سئوالی از او دارم.عروس خود را پوشاند و
پشت پرده رفت. حضرت وارد شد و پرسید:دیشب چه کار خیری انجام دادهای؟ گفت: به نظرم،
کار کار مهمّی نبود؛ ولی من در خانهی پدرم که بودم عادت داشتیم هر شب جمعه ، که
فقیر در خانه میآمد، به او غذا میدادیم . دیشب هم که به خانهی شوهرم آمدم، شب
جمعه بود و آن فقیر آمد.دیگران مشغول بودند و کسی به او جواب نداد. چند بار صدا زد
که من بیچارهام به دادم برسید، ولی از کسی خبری نشد ! من برخاستم و رفتم و غذای
خودم را به او دادم.حضرت مسیح (ع) دستور داد رختخواب عروس را کنار زدند دیدند افعیِ
گزندهای که دُمِ خود را به دندان گرفته، آنجاست! فرمود: این افعی بنا بود تو را
بکشد ولی آن صدقه از تو دفع بلا کرده است.
در این وبلاگ سعی میشود تا در همه زمینه ها مطالب روز و جدید قرار گیرد