چه کنیم آرزوهایمان سریع برآورده شود؟

wazsbp3xwhjxexvpy3wu.jpg
...

ادامه نوشته

خاطره ای از علامه جعفری


علامه جعفری می‌گفتند تو یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم: «یا امام رضا دلم می‌خواد تو این زیارت خودمو از نظر شما بشناسم که چه جوری منو می‌بینید؛ نشونه 
​ا​
ش
 ​ هم​
 این باشه که تا وارد صحن حرمتون شدم
​،​
 اولین کسی که با من 
​حر​
ف می‌زنه
​،​
 من پیامتونو بگیرم.»
وارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور
​و​
 بگرد، اونور
 ​و​
 بگرد، یه دفه دیدم چند قدم جلوتر داره به سمت حرم میره، خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که «کجایی؟»
روشو که برگردوند دیدم زن من نیست، بلافاصله بهم گفت: «خیلی خری»

حالا منم مات مونده بودم که امام رضا عجب رک حرف می‌زنه. خانمه دید انگار دست بردار نیستم دارم نگاش می‌کنم، دوباره گفت: «نه فقط خودت، پدر و مادر و جد و آبادتم خرند».

ایشون میگفت: این داستان رو برا شهید مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می‌خندید


من منم...

مرد حواس پرتي قصد سفر داشت، زنش که به احوال او آشنا بود، کدويي به گردن او آويخت و گفت: اين علامت شناسايي تو باشد تا هر وقت گم شدي بتواني خودت را پيدا کني. مواظب باش هميشه اين کدو گردنت باشد.
مرد عازم سفر شد، شبي خسته و کوفته در گوشه اي خوابيده بود که دزدي آمد و کدو را از گردن او باز کرد. چون صبح مرد بيدار شد کدو را نديد حيرت زده به اطراف نگاه کرد و گفت: «گر من منم پس کو کدوي گردنم.»


داستان ضرب المثل, ساده دل


ماجرای خرید شیرینی (ارسال شده توسط محبوبه)

ادامه نوشته

خوش شانسی یا بدشانسی ؟


black_horse_running

ادامه نوشته

زن و مرد زاهد

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!


شرح زندگی حضرت آدم

روزى حضرت آدم عليه‏ السلام در محلى نشسته بود، ناگاه شش نفر را كه سه نفر از آن‏ها سفيد روى و نورانى و سه نفر از آن‏ها سياه روى و بد منظر بودند مشاهده كرد. اتفاقاً آن شش نفر نزد آدم آمدند، سفيدرويان در سمت راست آدم و سياه‏رويان در سمت چپ او نشستند.

براى آدم چنين منظره‏اى شگفت آور و غير عادى بود، بى درنگ از آن‏ها خواست خود را معرفى كنند و بعد به سمت راست خود توجه كرد و از يكى از سفيدرويان پرسيد: تو كيستى؟

من عقل و خرد هستم.

آدم عليه‏ السلام: جاى تو در كجاست؟

جاى من در مغز و دستگاه انديشه انسان است.

آدم عليه‏ السلام از سفيدروى ديگر پرسيد: تو كيستى؟

من مهر و عطوفت هستم.

آدم عليه‏ السلام: جاى تو در كجاست؟

جاى من در دل انسان است.

آدم عليه‏السلام از سومين نفر از سفيد رويان پرسيد: تو كيستى؟

من حيا هستم.

آدم عليه‏ السلام جاى تو در كجاست؟

جاى من در چشم انسان است.

به اين ترتيب، آدم عليه ‏السلام فهميد كه مركز و مظهر عقل مغز است، مركز و مظهر مهر و عاطفه قلب است و مظهر و مركز حيا، چشم مى‏باشد.

آن گاه حضرت آدم عليه ‏السلام به سمت چپ نگريست و از سياه‏رويان خواست تا خود را معرفى كنند. از يكى از آن‏ها پرسيد:

تو كيستى؟

من خودخواهى و كبر هستم.

آدم عليه ‏السلام جاى تو در كجاست؟

جاى من در مغز و دستگاه انديشه انسان است.

آدم عليه ‏السلام: مگر عقل در آن جا قرار نگرفته است؟

چرا، ولى هنگامى كه من در آن جا مستقر مى‏شوم، عقل فرار مى‏كند.

آدم از دومين نفر از سياه‏رويان پرسيد: تو كيستى؟

من رشك و حسد هستم.

آدم عليه ‏السلام: جاى تو در كجاست؟

جاى من در دل است.

آدم عليه‏السلام: مگر مهر و عاطفه در آن جا قرار نگرفته است؟

چرا، ولى وقتى كه من در آن جا جاى مى‏گيرم مهر و عاطفه بيرون میرود.

آدم عليه‏ السلام از سومين نفر از سياه رويان پرسيد: تو كيستى؟

من طمع و آز هستم.

آدم عليه‏ السلام: جاى تو در كجاست؟

- جاى من در چشم است.

آدم عليه‏السلام: مگر حيا در آن جا جاى نگرفته است‏

چرا، ولى زمانى كه من در آن جا جاى بگيرم، حيا میرود.  

به اين ترتيب حضرت آدم عليه‏ السلام درك كرد كه خودخواهى و كبر دشمن عقل است، رشك بردن مخالف عاطفه مى‏باشد و طمع و حيا ضد همديگرند

...

ادامه نوشته

عروسی که قرار بود فردا عزایش باشد


ادامه نوشته

چند داستان از امام موسى كاظم عليه السلام

http://kharidebartar.ir/images/DownloadPics/islamic/imam%20kazem/veladat%20-alvershop.com%20(3).jpg

ادامه نوشته

دزد واقعی کیست؟

...
ادامه نوشته

گاهی اونقدر غرق آرزوها هستیم که فراموش می کنیم خودمان آرزوی کسی هستیم

ادامه نوشته

سکه طلا یا نفره ؟

ادامه نوشته

شیوانا (استاد عشق و معرفت)

عكس هاي زيبا براي روز ولنتاين(روز عشق)

 

ادامه نوشته

آرامش ذهن

ادامه نوشته

عشق مادر

ادامه نوشته

داستان های آموزنده از آیت‌الله مجتهدی تهرانی ( رحمَهُ الله )

حضرت امیرالمۆمنین (ع) فرمودند :

 «واویلا، با من مکر می‌کنند و می‌دانند که من مکر ایشان را می‌فهمم و راه‌های مکر و حیله را بهتر از ایشان می‌شناسم، ولیکن چون می‌دانم که مال مکر و حیله و خدعه، آتش جهنم است، بر مکر ایشان صبر می‌کنم و آنچه را ایشان مرتکب می‌شوند، من مرتکب نمی‌گردم».

...

ادامه نوشته

شکست امپراتور روم

امپراتور روم تصميم گرفت به ايران حمله کند؛ قبل از يورش براي مشورت نزد پيشگوهاي معبد رفت. پيشگوي اعظم به امپراتور گفت: «مقدر شده که امپراتوري عظيمي به دست تو نابود شود.» امپراتور با خوشحالي اعلان جنگ کرد و به ايران يورش برد؛ اما شکست فجيعي خورد. براي پيشگوي اعظم پيغامي فرستاد و گفت:«ابله! در پيشگويي ات اشتباه کردي!» پيشگو هم جواب داد:«آن که اشتباه کرد تو بودي، چون من نگفته بودم کدام امپراتوري بزرگ توسط تو ويران خواهد شد. تو امپراتوري روم را نابود کردي!»

ادامه نوشته

داستان آلزایمر

ادامه نوشته

ازدواج با زیباترین ها!!!

ادامه نوشته

ملا و شراب فروش

ادامه نوشته

اینم ی جور نذر کردنه!!!

ادامه نوشته

نامه رسان

ادامه نوشته

زنبور و آتش

ادامه نوشته

نماز شب عارف

عارفی شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که:

ای شیخ خواهی از آنچه از تو می دانم

با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

عارف جواب داد: بارخدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم

و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟

آواز بر آمد : نه از تو, نه از من!!

تعیین لحظه مرگ یک خانم

 

ادامه نوشته

دروغ های مادر

r1gbgah1ltswqizrbbuc.jpg

ادامه نوشته

قهر کردن گنجشک با خدا

 

ادامه نوشته

دهقان فداکار

ریزعلی یا دهقان فداکارهمان کسی که پس از خواندن داستان شجاعت او همه به او می اندیشیدیم اکنون هشتاد سال دارد و بسیار فقیرانه زندگی میکند .بارها و بارها فداکاری او را شنیدیم ولی آیا تا حالا شنیدید که بعد از اینکه مسافران را از مرگ حتمی نجات داد از دست همان مسافران کتک خورد حال سرگذشتش را بخوانید و ببینید بر او چه گذشته است. 


ادامه نوشته

سماجت میمون و گرفتار شدنش

ادامه نوشته

سختی روزگار

ادامه نوشته