چه کنیم آرزوهایمان سریع برآورده شود؟


ایشون میگفت: این داستان رو برا شهید مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه میخندید

مرد حواس پرتي قصد سفر داشت، زنش که به
احوال او آشنا بود، کدويي به گردن او آويخت و گفت: اين علامت شناسايي تو
باشد تا هر وقت گم شدي بتواني خودت را پيدا کني. مواظب باش هميشه اين کدو
گردنت باشد.
مرد عازم سفر شد، شبي خسته و کوفته در گوشه اي خوابيده بود
که دزدي آمد و کدو را از گردن او باز کرد. چون صبح مرد بيدار شد کدو را
نديد حيرت زده به اطراف نگاه کرد و گفت: «گر من منم پس کو کدوي گردنم.»

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!

روزى حضرت آدم عليه السلام در محلى نشسته بود، ناگاه شش نفر را كه سه نفر از آنها سفيد روى و نورانى و سه نفر از آنها سياه روى و بد منظر بودند مشاهده كرد. اتفاقاً آن شش نفر نزد آدم آمدند، سفيدرويان در سمت راست آدم و سياهرويان در سمت چپ او نشستند.
براى آدم چنين منظرهاى شگفت آور و غير عادى بود، بى درنگ از آنها خواست خود را معرفى كنند و بعد به سمت راست خود توجه كرد و از يكى از سفيدرويان پرسيد: تو كيستى؟
من عقل و خرد هستم.
آدم عليه السلام: جاى تو در كجاست؟
جاى من در مغز و دستگاه انديشه انسان است.
آدم عليه السلام از سفيدروى ديگر پرسيد: تو كيستى؟
من مهر و عطوفت هستم.
آدم عليه السلام: جاى تو در كجاست؟
جاى من در دل انسان است.
آدم عليهالسلام از سومين نفر از سفيد رويان پرسيد: تو كيستى؟
من حيا هستم.
آدم عليه السلام جاى تو در كجاست؟
جاى من در چشم انسان است.
به اين ترتيب، آدم عليه السلام فهميد كه مركز و مظهر عقل مغز است، مركز و مظهر مهر و عاطفه قلب است و مظهر و مركز حيا، چشم مىباشد.
آن گاه حضرت آدم عليه السلام به سمت چپ نگريست و از سياهرويان خواست تا خود را معرفى كنند. از يكى از آنها پرسيد:
تو كيستى؟
من خودخواهى و كبر هستم.
آدم عليه السلام جاى تو در كجاست؟
جاى من در مغز و دستگاه انديشه انسان است.
آدم عليه السلام: مگر عقل در آن جا قرار نگرفته است؟
چرا، ولى هنگامى كه من در آن جا مستقر مىشوم، عقل فرار مىكند.
آدم از دومين نفر از سياهرويان پرسيد: تو كيستى؟
من رشك و حسد هستم.
آدم عليه السلام: جاى تو در كجاست؟
جاى من در دل است.
آدم عليهالسلام: مگر مهر و عاطفه در آن جا قرار نگرفته است؟
چرا، ولى وقتى كه من در آن جا جاى مىگيرم مهر و عاطفه بيرون میرود.
آدم عليه السلام از سومين نفر از سياه رويان پرسيد: تو كيستى؟
من طمع و آز هستم.
آدم عليه السلام: جاى تو در كجاست؟
- جاى من در چشم است.
آدم عليهالسلام: مگر حيا در آن جا جاى نگرفته است
چرا، ولى زمانى كه من در آن جا جاى بگيرم، حيا میرود.
به اين ترتيب حضرت آدم عليه السلام درك كرد كه خودخواهى و كبر دشمن عقل است، رشك بردن مخالف عاطفه مىباشد و طمع و حيا ضد همديگرند
...
«واویلا، با من مکر میکنند و میدانند که من مکر ایشان را میفهمم و راههای مکر و حیله را بهتر از ایشان میشناسم، ولیکن چون میدانم که مال مکر و حیله و خدعه، آتش جهنم است، بر مکر ایشان صبر میکنم و آنچه را ایشان مرتکب میشوند، من مرتکب نمیگردم».
...

عارفی شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که:
ای شیخ خواهی از آنچه از تو می دانم
با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟
عارف جواب داد: بارخدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم
و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟
آواز بر آمد : نه از تو, نه از من!!

