من منم...
مرد حواس پرتي قصد سفر داشت، زنش که به
احوال او آشنا بود، کدويي به گردن او آويخت و گفت: اين علامت شناسايي تو
باشد تا هر وقت گم شدي بتواني خودت را پيدا کني. مواظب باش هميشه اين کدو
گردنت باشد.
مرد عازم سفر شد، شبي خسته و کوفته در گوشه اي خوابيده بود
که دزدي آمد و کدو را از گردن او باز کرد. چون صبح مرد بيدار شد کدو را
نديد حيرت زده به اطراف نگاه کرد و گفت: «گر من منم پس کو کدوي گردنم.»

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:52 توسط امیرحسین
|
در این وبلاگ سعی میشود تا در همه زمینه ها مطالب روز و جدید قرار گیرد