غروب جمعه
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم، بیا
بی تو تمام زندگیام در عدم گذشت
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آن چه که می خواستم گذشت
دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من، مثل سَم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزّل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن، حتّی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت
مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت
سیّد حمیدرضا برقعی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 8:11 توسط امیرحسین
|
در این وبلاگ سعی میشود تا در همه زمینه ها مطالب روز و جدید قرار گیرد