طعم حقیقت
یک لحظه در صحن خیالت
با من قدم بردار آرام
یک د َم تصور کن که هستیم
با هم، اگر ماندیم ناکام
بفشار در آغوش گرمت
این پیکر سرد از نبودت
حرفی بزن ، آخر مرا کُشت
این تلخی ِ زَهرِ سکوتت
با من قدم بردار آرام
یک د َم تصور کن که هستیم
با هم، اگر ماندیم ناکام
بفشار در آغوش گرمت
این پیکر سرد از نبودت
حرفی بزن ، آخر مرا کُشت
این تلخی ِ زَهرِ سکوتت
وقتی خدا می خواست تا ما
دلداده اما دور باشیم
حُکم سلیمان است و باید
ما در اطاعت مور باشیم
بالشتِ من خیس است هر شب
می گِریَم از این بخت ویران
در ابتدا ای کاش می مُرد
این عشقِ از من بُرده ایمان
من درخیالم با تواَم لیک
دیگر تصور مرهمی نیست
طعم حقیقت تلخِ تلخ است
آری ، حقیقت کم غمی نیست
باید به روی شانه هایت
یک زن به جز من سر گذارد
باید مرا بَر سینه ی خود
مردی به غیر از تو فشارد
درد من است این، وای بر من
لب تشنه ی مرگم از این غم
آه ، ای زمینِ سرد ، وخاموش
لبهایِ خود واکن بِبَلعَم
شاعر : صفورا یالوردی
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 12:46 توسط امیرحسین
|
در این وبلاگ سعی میشود تا در همه زمینه ها مطالب روز و جدید قرار گیرد