یادش بخیر
یاد آن عشق که در کنج دلم زاد بخیر
من که روزی همه حزن جهان می خوردم
او که خندید ، بکرد زندگی ام شاد بخیر
همه روز و شب و فکر و خیالم شده بود
شمع و پروانه شدیم ما همه درباد بخیر
من چو مجنون که فقط خوبی او در نظرم
او ز هر نقص کمی ماهی آزاد بخیر
ولی از قصه بی مهری او در عجبم
چون که ویرانه نمود خانه آباد بخیر
او دلش را ز دلم کند ولی هیچ نگفت
که چرا بر دگری دین و دلش داد بخیر؟
آنقدر سنگ شکستم که به کویش برسم
به گمانم که شکست تیشه فرهاد بخیر
او درآغوش کسی هم دل و هم قلوه گرفت
من بریدم ز همه تک تک افراد بخیر
من همان ماهی تنگ شب عیدش بودم
بعد سیزده ، بشدم طئمه صیاد بخیر
طبع شعر من دیوانه از آنجا بنمود
که از او هدیه گرفت نقشه نو زاد بخیر
یاد ان شب که هوا سرد و تنم لرزان بود
او کنارم بنشست بوسه به ما داد بخیر
یاد فرهاد همان زندگی کوچک من
که شده مظهر یک عاشق بیداد بخیر
بارالها تو دعایم به اجابت برسان
سفر یار به آن خانه داماد بخیر
فرهاد طنزپرداز
در این وبلاگ سعی میشود تا در همه زمینه ها مطالب روز و جدید قرار گیرد